چهارشنبه ساعت 21 بود، مقابل درب اصلی دانشگاه شریف منتظر همسفران خود بودیم تا بار دیگر به دل کویر سفر کنیم. چهره هایی شاد و پرانرژی که اغلب باهم آشنا بودیم، همسفران قدیمی کویر.

اتوبوس آمده بود، هنوز جلوی درب دانشگاه ایستاده بودیم، نگهبان به بیشتر از دو نفر رخصت نمی داد. (حالا چرا می خواستیم برویم داخل دانشگاه، بماند!) مدتی گذشت، جمع کثیری در آنجا صف کشیده بودیم، تصمیم گرفتیم سفر آغاز کنیم و در بین راه توقفی برای این جمع داشته باشیم.(یکی از دوستان می گفت: "در بین راه هم دانشگاه شریف پیدا میشه که بریم!:دی")

ابتدای راه بود، همه شاد و پرانرژی بودند، خواب به چشم کسی نمی آمد. در این بین عده ای از دوستان با انجام بازی های مرسوم اردو که هیچ مغایرتی با شرع و عرف نداشتند انرژی خود را مصرف می کردند. گویا انرژی برخی به اندازه ای بود که با روش های ساده ما آرام نمی گرفتند، لذا روش های متفاوت دیگری(!!!) را برگزیدند.

حدود 1:30 بامداد پنجشنبه، با ایستادن اتوبوس چند نفری هم که خوابیده بودند بیدار شدند. به مقصد نزدیک شده ایم، منتظر همسفر ماجراجو و کویرنوردمان، آقای قدیری بودیم. با همراهی او گرما و صمیمیت گروه چند برابر می شد.

بعد از حدود 2ساعت در جاده خاکی مرنجاب، در کنار خرابه هایی که نزدیک رمل ها بودند، توقف کردیم. شنیدیم قرار است تا صبح اینجا بمانیم. برای نجات از سرمای شب کویر عده ای چادرها را به پا کردند، عده ای هم آتش.(که برای خودش چهارشنبه سوری بود!)

قطرات باران نمی گذاشت خشکی کویر را حس کنیم. برای لحظه ای می توانستیم در گوشه ای از آسمان ستاره ای ببینیم، دوباره ابر جلوی آن یک ستاره را هم می گرفت. تا اینکه جنب و جوش همه آرام گرفت، ابرها هم آسمان را تنها گذاشتند. همه به چادرها پناه برده بودند. لحظات بسیار زیبایی است، وقتی که کاملا تنها خود را در کویر بی انتها می بینی. برای شکار لحظات دیدنی طلوع با دوربین به سوی رمل هایی که نزدیکیمان بود، شتافتیم. طلوع زیبایی را در رمل ها نظاره گر بودیم، گویی شن ها تمام سرمای شب را در خود نگه داشته بودند.(من که کفش ها و جوراب هایم را در آوردم به خوبی حسش کردم!)

سکوت، تنهایی، آرامش!

 

چادرها آرام و همه خواب بودند، دوستان برای به پا کردن بساط چای و صبحانه دست به کار شدند. دور آتش جمع شدیم و اولین چای با طعم آب کویر را نوشیدیم!(آخرش نفهمیدیم با چه آبی درست شده بود، شایدم طعمش به خاطر کتری بود! از دانشگاه شریف آورده بودند) تنها تشابهی که با چای داشت دمایش بود که همه برای گرم شدن نوشیدند و به مزه ش توجهی نداشتند. (گویا ذرات ناآشنایی هم در آن پیدا شده بود)

بعد از صبحانه به سمت کاروانسرا حرکت کردیم، دور استخر آب شیرین کنار کاروانسرا حصارکشیده شده بود! از مرغابی ها هم خبری نبود! پس از مدتی که در راه بودیم، دوباره همان صف جلوی مکانی که در اینجا فاقد هرگونه روشنایی بود، تشکیل شد.

جای مرغابی ها خالی!

به طرف دریاچه نمک و جزیره سرگردانی راه افتادیم، عده ای از بین راه بازگشتند و چند نفری هم جزیره را فتح کردند!(فکر می کنم پرچم کانون را هم برده بودند!)

کنار استخر محصور نشسته بودیم، بعضی از دوستان برای آماده کردن ناهار شروع به کار کردند و سایرین بازی می کردند. دزدوپلیس! کارآگاه گجت! CIA! ... فقط چند ساعتی دور هم بحث می کردند تا تهش می فهمیدند کی دروغ می گفته، کی راست! بیشتر شبیه بحث و دعوا بود تا بازی!

در کنار دوستان تهیه کننده ناهار من هم کمی همکاری داشتم! انگار آنجا داشتند جوجه سر می بریدند و در ظرف جوجه ها می ریختند! هر چقدر کباب می کردیم و می خوردیم، تمامی نداشتند.

دوستانی که برای از فتح جزیره رفته بودند، بازگشتند. به سوی رمل ها حرکت کردیم. چند ساعت به غروب مانده بود، ابرها دیگر اجازه ی دیدن ستاره زندگی بخشمان را هم نمی دادند. جزیره سرگردانی در بین سفیدی نمک های دریاچه خودنمایی می کرد و منظره ی زیبایی که از فراز رمل ها بوجود آورده بود با صدای محبوب و دل نشین دوست خوش صدایمان زیباتر می نمود.

تلاش های آخر!

ابرها هم چنان آسمان را می پوشاندند، هوا کاملا تاریک شده بود و ما در ضلع شمالی کاروانسرا در پناه اتوبوس چادرها را مستقر کرده بودیم. برای چند دقیقه رگبار نسبتا شدیدی بارید و ما را که در کنار آتش قصد صرف شام داشتیم به داخل اتوبوس کشاند. بعد از خوردن شام عده ای برای پیاده روی شبانه به سوی دریاچه رفتند و در نهایت جمله ی قصار! "2تا گوسفند و 3تا بز و 4تا آدم داشتند می رفتند که یهو..." که حدود یک پاراگراف می شد، حاصل گفتگوهای حکیمانه در این پیاده روی شبانه بود! دوستان علاقه مند به آسمان به همان چند ستاره ای که در آسمان پیدا بود دل خوش بودند.

پس از یک روز کویرنوردی همگی خسته، هر کسی به روشی تا صبح از سرما جان سالم به در برد. چند نفر در اتوبوس با پتو و لباس های خود سعی کردند بخوابند و بعضی ها هم در چادرها با کیسه خواب. صبح مطلع شدیم عده ای شب سردی را که گذشت، با 2کیسه خواب و بیشتر!! گرمشان هم شده بود و خواب بسیار راحتی کرده بودند و عده ای هم بدون کیسه خواب یا با نصف کیسه خواب! به گفته خودشان سردترین شب زندگیشان را تجربه کردند.

آخرین چای را با صبحانه ای شیرین در کویر خوردیم. این بار چای آن طعم های غیرعادی را نداشت. (یا ما به طعم آن عادت کرده بودیم یا اینکه کتری بعد از چند بار که در آن چای درست شده بود مزه غیرعادی به چای نمی داد!)

شنیدیم که به دلایلی نمی توانستیم به رمل ها یا دریاچه نمک برویم. باید از مرنجاب که برای همه مان پرخاطره بود خداحافظی می کردیم، به مقصد آران و بیدگل به راه افتادیم.

کمی که از کاروانسرا دور شدیم، چند نفر! شتر دیدیم. اتوبوس ایستاد. لحظه ای بعد شتر ها خود را در بین ما می دیدند! اما گویا حضور ما برای برخی از آنان هیچ اهمیتی نداشت، حتی ذره ای از جایشان تکان نمی خوردند فقط با نوازش های ما که شاید آزاردهنده بود! گردن و سرشان را تکان می دادند. دقایقی در کنار شترها بودیم، کمی دورتر دوباره در جایی نزدیک رمل ها ایستادیم تا از آخرین لحظات با هم بودن در کویر استفاده کنیم.

ظهر برای ناهار و استراحت در توقف گاه همیشگی مسافران مرنجاب، آرامگاه امامزاده محمدهلال بن علی(ع) در آران و بیدگل که ابتدای مسیر مرنجاب قرار دارد، توقف کردیم.

به کاشان که رسیدیم، با دوست خوب و همراه همیشگی مان در کویر، آقای قدیری وداع گفتیم. فرصت را غنیمت دانسته، در انتهای سفرمان به طبیعت خشک کویر، دقایقی در طبیعت پرآب باغ فین گشتیم.

و سرانجام سروصدا، شلوغی، دود! جایی بود که به آن بازمی گشتیم. بعد از سپری کردن دو روز در طبیعت و در کنارهم بودن، تحمل کردن این ها به آسانی قبل نبود! اما مرنجاب2 هم باید پایانی می داشت...

عکس ها از آقای قدیری و خودم!