بی مناسبت با فردا
دو سال قبل وقتی که هنوز پاهام از ریگ آمو دل نکنده بود؛ غربت، اعصابمو رنده میکرد؛ ششهام از نفسهای خوابگاهی شاکی بود-هرشب سرم داد میکشید- یه اتفاق خوب، یه دوست خوب توی یه شب تقریبا خوب دلمو نرم کرد و به ادامه زندگی سگیم، گرم!
***
گرد نشسته بودیم روی موکت چرکی اتاق، ۲۰ سی نفری خاله بازی! داد میزدیم که فلانی جد اندر جدش مافیا است و فلانی هم خاله مافیا!
اتاق بغلی نگو فردا امتحان داشته٬ هنوز سر شب -تقریبا ساعت ۳- رفته بود نزد نگهبان غولنژند(!) خوابگاه، جهت عرض شکایت.
-دو سه ساعت پرتنش گذشت که منظور نظر من نیست و نمینویسم-
خب طبیعیه که همه از دست حضرت آنتن شاکی بودیم که اینجوری آمارمون رو گهی کرد و البته بازیمون رو هم ...
یکی از بچه ها که حرفش رو حساب سن بیشتر برا من و خیلیای دیگه سند بود حرف قشنگی زد که خیلی گوشه دلمو گرفت. میگفت بچه ها هیچوقت دانشجوها رو نفرشین، هیچوقت به خودمون پشت نکنیم؛ حتی اگه مطمئنیم که حرفمون هم غلطه بازم پشت همو خالی نکنیم...
اون شب خیلی دلم قرص شد، گفتم یه دریا دانشجو داریم اگه نصفشون هم پشت همو خالی نکنن اونوقت کی میتونه جلوی موجو بگیره.
فرداش، آنتن امتحانش رو داد.
من تا ۱ ظهر خوابیدم سرمست از اینکه سوار یه موج شده ام. موج یه دریای بزرگ!
میلاد. پونزده آذر ۸۹